DigiLib

کرد فارغ گل رویت ز گلستان ما را


کرد فارغ گل رویت ز گلستان ما را

کفر زلف تو برآورد ز ایمان ما را


تا خیال قد و بالای تو در دل بگذشت

خاطر آزاد شد از سرو خرامان ما را


ما که در عشق تو آشفته و شوریده شدیم

می‌کند حلقهٔ زلف تو پریشان ما را


تا به دامان وصالت نرسد دست امید

دست کوته نکند اشگ ز دامان ما را


در ره کعبهٔ وصل تو ز پا ننشینیم

گرچه در پا شکند خار مغیلان ما را


ای عبید از پی دل چند توان رفت آخر

کرد سودای تو بس بی سر و سامان ما را


نظرات (0)
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.